| | ||||
| | ||||
|
| ||||
|
| ||||
|
| امنیت فنی گروه مارشال مدرن بر عهده تیم ایرانویچ میباشد
نیایش ای چو جان، اندر وجود عالمی جان ما باشی و، از ما می رمی نغمه از فیض تو، در عود حیات موت در راه تو، محسود حیات باز، تسکین دل ناشاد شو باز، اندر سینهها، آباد شو باز، از ما خواه، ننگ و نام را پختهتر کن، عاشقان خام را از مقدر، شکوهها داریم ما نرخ تو بالا و، ناداریم ما از تهیدستان، رخ زیبا مپوش عشق سلمان و بلال، ارزان فروش چشم بیخواب و، دل بیتاب ده باز ما را، فطرت سیماب ده آیتی بنما، ز آیات مبین تا شود اعناق اعدا، خاضعین کوه آتشخیز کن، این کاه را ز آتش ما سوز، غیر الله را رشتهی وحدت، چو قوم از دست داد صد گره بر روی کار ما فتاد ما پریشان در جهان، چون اختریم همدم و بیگانه، از یکدیگریم باز این اوراق را، شیرازه کن باز آئین محبت، تازه کن باز ما را، بر همان خدمت گمار کار خود، با عاشقان خود سپار رهروان را، منزل تسلیم بخش قوت ایمان ابراهیم بخش عشق را از شغل لا آگاه کن آشنای رمز الاالله کن من که بهر دیگران، سوزم چو شمع بزم خود را گریه آموزم چو شمع یارب آن اشکی که باشد دلفروز بیقرار و مضطر و آرام سوز کارماش در باغ و روید آتشی از قبای لاله شوید آتشی دل بدوش و، دیده بر فرداستم در میان انجمن، تنهاستم "هر کسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من" در جهان، یارب، ندیم من کجاست نخل سینایم، کلیم من کجاست ظالمام بر خود ستمها کردهام شعلهای را در بغل پروردهام شعلهای، غارتگر سامان هوش آتشی، افکنده در دامان هوش عقل را دیوانگی آموخته علم را سامان هستی سوخته آفتاب از سوز او گردون مقام برقها اندر طواف او مدام همچو شبنم دیدهی گریان شدم تا امین آتش پنهان شدم شمع را سوز عیان آموختم خود، نهان از چشم عالم، سوختم شعلهها آخر ز هر مویم دمید از رگ اندیشهام، آتش چکید عندلیبام از شررها دانه چید نغمهی آتش مزاجی آفرید سینهی عصر من، از دل خالی است میتپد مجنون که محمل خالی است شمع را، تنها تپیدن، سهل نیست آه، یک پروانهی من، اهل نیست انتظار غمگساری، تا کجا جستجوی رازداری، تا کجا ای ز رویت، ماه و انجم، مستنیر آتش خود را، ز جانم بازگیر این امانت، بازگیر از سینهام خار جوهر، برکش از آئینهام یا مرا یک همدم دیرینه ده عشق عالمسوز را آئینه ده موج در بحر است هم پهلوی موج هست، با همدم تپیدن، خوی موج بر فلک، کوکب ندیم کوکب است ماه تابان؛ سر بزانوی شب است روز پهلوی شب یلدا زند خویش را، امروز، بر فردا زند هستی جوئی به جوئی گم شود موجهی بادی به بوئی گم شود هست، در هر گوشهی ویرانه، رقص میکند، دیوانه با دیوانه، رقص گرچه تو، در ذات خود، یکتاستی عالمی، از بهر خویش، آراستی من، مثال لالهی صحراستم درمیان محفلی، تنهاستم خواهم از لطف تو، یاری، همدمی از رموز فطرت من، محرمی همدمی، دیوانهای، فرزانهای از خیال این و آن، بیگانهای تا به جان او سپارم، هوی خویش باز بینم در دل او، روی خویش سازم از مشتی گِل خود، پیکرش هم صنم او را شوم، هم آزرش علامه اقبال فرزند گرامی شرق اقبال لاهوری، فیلسوف و متفکر نامدار و نواندیش ، در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت از ایالت پنجاب هند به دنیا آمد. پس از تحصیلات مقدماتی در رشتهی فلسفه در دانشگاه لاهور ثبتنام کرد و از محضر سر تامس آرنولد بهره برد. دورهی لیسانس این رشته را با احراز رتبهی اول در دانشگاه پنجاب به پایان رساند وبه استادی برگزیده شد. در همین حال، به فراگیری زبان پارسی و عربی روی آورد . در سال ١٩٠١ نخستین کتاب خود را در زمینهی اقتصاد به زبان اردو تالیف کرد. سپس به توصیهی سر تامس آرنولد برای ادامهی تحصیلات عازم اروپا شد و سه سال در آنجا به مطالعه و تحصیل پرداخت. در دانشگاه کمبریج در رشتهی فلسفه پذیرفته شد و در آنجا با مک تیگارت، از هگلگرایان سرشناس، ادوارد براون و رینولد نیکلسون، از مستشرقان بنام، آشنا شد. پس از اخذ درجهی فلسفهی اخلاق از کمبریج وارد دانشگاه مونیخ در آلمان شد و رسالهی دکترای خود را با عنوان ��سیر فلسفه �� تدوین نمود. اقبال از میان متفکران غرب به آثار لاک، کانت، هگل، گوته، تولستوی، و از شرقیان به اشعار مولوی دلبستگی خاصی داشت .اقبال شیفتهی زبان و ادبیات پارسی بود و زبان پارسی را برای بیان آراء و افکار خود برگزیدوهمچنان اقبال عاشق دلباخته کابل وافغانان بود که اشعارزیادی درین دومورد سرود . اقبال به تدریج از یک شاعر وطنی به شاعری اسلامی-جهانی تحول یافت، تا جایی که به اعتقاد بسیاری از متفکران وی یکی از نخستین منادیان وحدت اسلامی به شمارمیرود. اقبال در سالهای نخست بازگشت به هند، ��اسرار خودی و رموز بیخودی�� را منتشر کرد. این منظومهها به دست رینولد نیکلسون، استاد فلسفهی وی رسید. نیکلسون که از قبل استعداد وی را میشناخت به ترجمهی این منظومه به زبان انگلیسی اقدام نمود. بدین ترتیب اقبال پیش از آنکه درهندوستان شناخته شود، در انگلستان به شهرت و اعتبار رسید. اقبال در ١٩٢٦ به عضویت مجلس قانونگذاری پنجاب انتخاب شد. منازعات و کشمکشهای متعدد میان مسلمانان و هندوها و عشق به آزادی وی را به شرکت در فعالیتهای سیاسی علاقهمند کرد تا اینکه در ١٩٣٠، در جلسهی سالیانهی حزب مسلم لیگ در احمدآباد، پیشنهاد تشکیل دولت پاکستان را مطرح نمود. با اینکه اقبال چندان زنده نماند که استقلال کشور پاکستان را در سال ١٩٤٧ببیند، اما بهعنوان پدر معنوی پاکستان از احترام فراوانی برخوردار است و هر سال در روز تولد او که به ��یوم اقبال�� معروف است، جشنها و آیینهایی ویژه برگزار میشود.عشق و علاقهی وافر اقبال به سرزمین، تمدن و فرهنگ افغانستان در تمامی آثار و سرودههای وی هویداست، تا بدانجا که کابل را قلب آسیا گفت. دوبیتی ها سحر در شاخسار بوستانی چه خوش میگفت مرغ نغمهخوانی برآور هرچه اندر سینه داری سرودی، نغمهای، آهی، فغانی سحر میگفت بلبل باغبان را در این گِل جز نهال غم نگیرد به پیری میرسد خار بیابان ولی گُل چون جوان گردد بمیرد چه میپرسی میان سینه دل چیست؟ خرد چون سوز پیدا کرد دل شد دل از ذوق تپش دل بود لیکن چو یک دم از تپش افتاد گِل شد کنشت و مسجد و بتخانه و دیر جز این مشت گلی پیدا نکردی! ز بند غیر نتوان جز به دل رَست تو ای غافل! دلی پیدا نکردی همدم و بیگانه ای چو جان اندر وجود عالمی جان ما باشی و از ما میرمی نغمه از عود تو در ساز حیات موت در راه تو محسود حیات باز، تسکین دل ناشاد شو باز اندر سینهها آباد شو باز از ما خواه ننگ و نام را پختهتر کن عاشقان خام را از تهیدستان رخ زیبا مپوش عشق سلمان و بلال ارزان فروش کوه آتشخیز کن این کاه را ز آتش ما سوز غیرالله را رشتهی وحدت چو قوم از دست داد صد گره بر روی کار ما فتاد ما پریشان در جهان چون اختریم همدم و بیگانه از یکدیگریم باز این اوراق را شیرازه کن باز آیین محبت تازه کن باز ما را بر همان خدمت گمار کار خود با عاشقان خود سپار رهروان را منزل تسلیم بخش قوت ایمان ابراهیم بخش. شاید شماری اندک از علاقهمندان بهادبیات منظوم پارسی بدانند که کتاب ��جاویدنامه�� اقبال لاهوری که در اصل بهزبان پارسی سروده شده، نزدیک بهنیم قرن پیش از این، در سال 1957 میلادی، بهزبان آلمانی ترجمه و در شهر مونیخ منتشر شده است. اما بیگُمان کمتر کسی میداند که هرمان هسه پیشگفتاری کوتاه بر ترجمه ی آلمانی این کتاب نگاشته است.��جاویدنامه�� را آنِماری شیمل، اسلامشناس نامدار آلمانی، بهدو زبان ترجمه کرد: نخست بهزبان آلمانی و سپس بهزبان ترکی. پیشگفتار هرمان هسه بر ترجمه آلمانی شیمل از ��جاویدنامه�� کوتاه، اما جذاب و جاننواز است و شاید تنها اظهار نظر او دربار ادبیات پارسی. البته در نگاه اول این پرسش بهذهن خطور میکند که آشنایی هسه با آثار و افکار اقبال از چه طریق صورت گرفته و اصولاً چه چیز هسه را بهاقبال نزدیک کرده است. نخست آنکه میدانیم هسه بهادبیات و عرفان مشرقزمین آشنا بود و بهآن دلبستگی و گرایش داشت. بیگمان تأثیر عرفان و حکمت شرق را در دو کتابِ ��سفر شرق�� (Die Morgenlandfahrt) و ��سیدارتا�� (Siddhartha) بیش از دیگر آثارش میتوان دید. افزون بر این هسه با فیلسوف آلمانی ��رودُلف پانویتس�� (Rudolf Pannwitz) که از طریق نوشتههای شیمل با آثار و افکار اقبال آشنا شده بود، دوستی و مکاتبه داشت. از سوی دیگر شیمل، در سال 1951 میلادی، با این فیلسوف آلمانی در سمپوزیومهایی که بههمت کارل گوستاو یونگ در ��آسکونا��یِ سوئیس برگزار میشد طرح دوستی ریخته بود و با او نامهنگاری داشت. پانویتس پس از مطالعه اولین تحقیق شیمل درباره اقبال، بزرگترین ستایشگر این متفکر و شاعر مسلمان شده بود. حال آنِماری شیمل که از دلبستگی هرمان هسه بهادبیات عرفانی شرق آگاه بود، پس از اتمام ترجمة ��جاویدنامه�� اقبال، از طریق دوست مشترکشان پانویتس، متن ترجمه کتاب ��جاویدنامه�� را پیش از انتشار برای هسه میفرستد و از او خواهش میکند که پیشگفتاری بر این کتاب بنویسد. ناگفته نگذارم که در آن زمان نه آنِماری شیمل در شرق معروفیت چندانی داشت و نه اقبال در غرب شناخته شده بود. از اینرو درخواست شیمل از هسه را میتوان بهحساب زیرکی این بانوی فرهیخته گذاشت که یکی از نخستین ترجمههای خود از ادبیات منظوم شرق را با پیشگفتار یکی از نامدارترین نویسندگان غرب و برنده جایزه نوبل آراست.بههر حال، حاصل کار متن کوتاهی است که از آن زمان تا کنون در سرآغاز تمام چاپهای ترجمة آلمانی کتاب ��جاویدنامه�� و نیز کتابی که شیمل دربارة زندگی و آثار اقبال نگاشته است، دیده میشود و ترجمه فارسی آن را در زیر میخوانید. ��اقبال لاهوری [یا اگر دقیقاً کلام هسه را بکار گیریم Sir Muhammad Iqbal}} به سه قلمرو معنوی تعلق دارد. آثار گرانسنگِ او نیز از سرچشمه این سه جهان معنوی سیراب میشوند: قلمرو معنوی هند، جهان روحانی و دنیای اندیشههای مغربزمین. مسلمانی برخاسته از سرزمین هند، آموخته قرآن، تعلیمدیده ودانتا و فرهیخته عرفان شرقی- اما سخت متأثر از پیچیدگی فلسفه غرب، و با برگسون و نیچه آشنا، ما را در عروج فزایندهای بهقلمرو معنوی خویش هدایت میکند. اقبال عارف نیست، اما تقدیسشده مولای روم است. نه هگلگراست و نه پیرو برگسون، لیکن فیلسوفی نظری است. سرچشمه توانایی فکری او اما در جای دگر نهفته است؛ در دیانت و در ایمان او. اقبال دیندار است، دینداری که خود را وقف خدا کرده است. با این همه ایمان او کوتهبینانه و کودکانه نیست، سرتاسر متهورانه و مردانه است، آتشین است و پیکارگر؛ و پیکار او تنها در راه خدا نیست، بلکه مبارزهای برای این جهان نیز هست. زیرا ایمان اقبال ادعای فراگیری و جامعیت دارد و بیهیچ تردید، خواستِ آزادگی و آزاداندیشیِ دینی را نیز در بردارد. رؤیای او بشریتی است متحد، بهنام و در خدمت خدا. در نگاه راهیان سفرِ معنوی بهمشرقزمین، گسترة دانش و فرهیختگی اقبال و شوق خیالپردازیِ پُرظرافت او همچون نبوغ مهم و مِهِین این اندیشمندِ توانا، جلوهگر نخواهد شد؛ بلکه قدرت عشق و نیروی خلاقیتِ شاعرانة اوست که تحسینبرانگیز است. مسافران این راه، او را بهخاطر آتشی که در سینه نهان دارد و بهخاطر جهانِ تصاویر شعرهایش گرامی خواهند داشت؛ و کتاب ��جاویدنامه�� او را چون ��دیوان شرقی- غربی�� دوست خواهند داشت��. اقبال با اندیشههای نو و انقلابی خود ��آب در خوابگه مورچگان�� ریخت، به امید آنکه شاید حرکت و تحولی در اقوام به خواب رفته پدید آورد . که تلاشهایش چندان بیحاصل نماند و امروز اندیشههای به جامانده از او که عمدتا در قالب شعر پارسی گنجانده شده، عاملی است برای هر انسانی، به خصوص انسان مسلمان تا در خویشتن خویش نظاره کند و کرامت خود را چنانکه بایسته است بازیابد . د ر سحرگاه نهم نوامبر 1877 میلادی که بانگموذنان سیالکوت از فراز مأذنههای دور و نزدیک مسلمانان خفته را به عمل خیر فرا میخواند، محمداقبال لاهوری پای به هستی نهاد. هنوز سیسالگی را پشت سرننهاده بود که آوازهاش تمامی شبهقاره را درنوردید و بعد افکار و آثارش چندان اعتبار و شهرت یافت که منتقدان و مترجمان ادبی بزرگ غرب نظیر نیکلسون و آربری که فقط منظومههای تراز اول زبان پارسی را ترجمه کرده اند مبادرت به ترجمه آنهاکردند . گرچه طی نزدیک به هفتاد سالی که از فقدان او میگذرد، مقالات و کتابها و رسالات متعددی درباره وی به رشته تحریر درآمده که تعداد آنها را بالغ بر 18هزار تخمین میزنند، ولی حقیقت این است که هنوز ابعاد شخصیت وی به درستی شناخته نشده است. او نیز همانند مقتدای خویش از همان زمان حیاتش ��حسرت فهم درست�� را میخورده، از همین روست که گفته است: چون رخت خویش بربستم از این خاک همه گفتند با ما آشنا بود ولیکن کس ندانست این مسافر چه گفت و با که گفت و از کجا بود. ظاهر قضیه این است که همه با او آشنایند، ولی کمتر کسی- حتی مدعی اقبالشناسی- میداند که او به حقیقت چه گفت، با که گفت و چه اندیشهها و خواستهایی در سر و دل داشت. این را زمانی میتوان دریافت که میبینیم غالب کسان از او به عنوان ��روشنفکر دینی�� نام میبرند، بیآنکه بدانند او ��روشنفکر و دینی�� بوده است. اکثر آنان که درباره او سخن میگویند، چنان تصورش میکنند که با ذهنیتشان سازگاری دارد. این ایراد بیشتر متوجه کسانی است که از او در مرتبه اول، شاعری منقبتگو در حد محتشم و میرانیس ساختهاند. حال آنکه اقبال شخصیتی بوده است با ابعاد مختلف. او مردی فیلسوف، عارف، شاعر، اصلاح گر،مربی، جامعهشناس، سیاستمدار، حقوقدان، قرآن پژوهش، زباندان، تاریخدان و اسلامشناس با دیدگاههای مترقی و انقلابی بوده است.بنابراین وقتی برترین وجه شخصیت او در شاعری و مدیحهسرایی مطرح میشود، یعنی دریا را در حد برکهای دیدن،چرا چنین است؟ زیرا فهم افکار اقبال کاری خرد نیست و برای دستیابی به اعماق اندیشهاش باید از انوار آزاداندیشی و نوگرایی بهره جست تا بتوان از معابر خماندرخمش گذشت. بحرم و از من کم آشوبی خطاست آنکه در قعرم فروآید کجاست؟ اقبال پژوهشی اگر نه به وسعت دانش و آگاهی و ذوق و شور و حال اقبال ��� که البته کاری است تقریبا ناممکن ��� ولی دست کم برای شناخت صحیح وی باید از فلسفه شرق و غرب، ازفرهنگ و تمدن غرب وشرق، از فرهنگ و تاریخ و ادب شرق، از دقایق و نکات حکمی و قرآنی، از بافتهای اجتماعی و سیاسی کشورهای اسلامی، از زیر و بمهای تاریخ سیاسی دنیای معاصر، از تاریخ اسلام، از دانش تجربی معاصر، از جامعهشناسی و روانشناسی نوین دارای آگاهی لازم باشد، ولی از آنجا که جمع آمدن همه این آگاهیها در یک شخص اگر نگوییم غیرممکن، لااقل بسیار دشوار است؛ بنابراین کمتر کسی است از اقبالشناسان که توانسته باشد او را خوب بشناسد و بشناساند. از همین روست که فرزندش جاوید مینویسد:��اگر ادعا کنیم که آنچه تاکنون درباره اقبال نوشته شده در نمایاندن نظرات و افکارش توفیقی نداشته پر بی جا نگفتهایم... بیشتر مطالبی که درباره او به چاپ رسیده سطحی و ناچیز بوده... بیآن که بدانند او به واقع چه منظوری داشت...�� به همین دلیل تاسفانگیز اکنون اقبال برای بسیاری از مردم ما ناشناخته مانده است. حقیقت را اگر بخواهیم در دنیای معاصر اسلام کمتر متفکر فرهیخته و روشنفکر و آگاهی را مییابیم که همانند او شخصیتی استوار و ایمانی راسخ بر بنیاد آگاهیهای نوین داشته باشد. او در واقع شخصیتی است روشنفکر ودینی، نه یک روشنفکر دینی؛ زیرا ایمان را فدای روشنفکری و روشنفکری را قربانی ایمان نمیکند، سهم و نقش هر یک را در زندگی میداند و میداند که از هر یک به چه میزان باید در پیشبرد اهداف زندگی سود جست . او در عین حال که همیشه در ایمانش استوار بود، همه مکاتب عقیدتی و سیاسی را موردمطالعه دقیق قرار دارد. اقبال دُرّ قیمتی لفظ دری را برای کسب روزی به کار نگرفت، سازمانهای دولتی انگلیس بهترین موقعیتهای شغلی را به وی پیشنهاد کردند، ولی خدمت به دولت استثمارگر را نپذیرفت. با قناعت تمام ساخت و کرامت انسانی خود را از دست نداد. اقبال برای انسان آرمانی خود راههایی را عرضه میکند که پیسپردنشان نیاز به روحی مبارز، شکیبا، سختکوش و ژرفبینی دارد. بنابراین آنان که به تن آسانی و امور ظاهری خو گرفتهاند و پیرو فلسفه این نیز بگذرد هستند، میانهای با روح جدی، سختکوش و ستیزه جوی اقبال ندارند. بیجهت نیست که میگوید: گرفتم این که شراب خودی بسی تلخ است به درد خویش نگر زهر ما به درمانکش برخی نیز از سرناآگاهی اقبال را اندیشمندی متعصب میدانند و این بدان سبب است که تفاوت میان ��تعصب�� و ��عصبیت�� را نمیدانند. اقبال در تعریف این دو اصطلاح میگوید: �� عصبیت و تعصب هر یک مقولهای جدا از هم هستند، ریشه عصبیت حیاتی است، ولی ریشه تعصب نفسانی است. تعصب نوعی بیماری است که معالجهاش فقط به دست مربیان روحانی و تعالیم ایشان ممکن میشود، حال آن که عصبیت خاص زندگی است و پرورش و تربیت آن لازم و ضروری است. آیا میتوان متفکری را که برای فعالیت و پویایی چندان اهمیت قائل است که خلاقیت یا به تعبیر او ��کار نادر��را حتی اگر گناه هم باشد، ثواب میداند، متعصب دانست؟ گر از دست تو کار نادر آید گناهی هم اگر باشد ثواب است کدام متعصب برای فکر و اندیشه چندان ارزش قائل است که گناه همراه با تعقل را به زهد و طاعت بیتعقل ترجیح بدهد؟ اقبال در یادداشتهایش مینویسد: ��حداقل در یک مورد میتوان گفت که گناه برتر از زهد است، زیرا در گناه عاقل، تعقل وجود دارد که زهد فاقد آن است.�� راستش را بخواهیم، داوریهای نادرستی که گاه در مورد اقبال صورت میگیرد به سبب فهم نادرست و عدم شناخت اندیشههای اوست. از همینرو است که وصلههای گوناگون به او بستند و نامش را گذاشتند: نقد. جمعی گفتند مردی است شاعرپیشه با عقاید خشک دینی، گروهی گفتند، سیاستمداری بوده است با تفکرات پان اسلامی، برخی گفتند صوفی مسلکی بوده که خلق را در عصراتم و فضا، همچون بایزید و حلاج میخواسته، کسانی گفتند فیلسوفی است با افکاری به عاریت گرفته از متفکران پیشین و فلسفهای هم که به نام خودی عرضه کرده تقلیدی است از فیخته و نیچه و دیگران. بعضیها او را جیرهخوار انگلیس دانستند، برخی او را حتی معاند پایهگذار مذهب جعفری معرفی کردند و نظرات خندهآور دیگری که خود ناقض یکدیگرند.بنابراین میبینیم که چهره واقعی او زیر انبوهی از تصورات نادرست پوشیده مانده و ارزشش مثل اکثر فرزانگان بزرگ جهان به درستی دانسته نشده است. تردیدی نیست که بهترین طریق برای پی بردن به افکار و ذهنیت هر اندیشمندی، مراجعه به آثار و نوشتههای خود اوست. بیجهت نیست که سهروردی در ��کلمه التصوف�� میگوید، ��قرآن را چنان بخوان که گویی به خود تو نازل شده�� و اقبال در کتاب ��بازسازی اندیشه دینی در اسلام�� این نظر را مورد تایید قرار میدهد. با ژرفاندیشی در آثار اقبال معلوم میشود که ��اقوام�� از خود رمیده شرق اسلامی برای بازیابی هویت و اعتلای پیشین خود نیاز به تامل در افکار و آراء وی در زمینههای گوناگون از جمله بازسازی اندیشه دینی، ارتباط بیواسطه خالق و مخلوق، دگراندیشی، رجوع به خودی خویش و پرورش آن و نوگرایی و تعامل با فرهنگ و مدنیت نوین جهانی دارند. مجموع این نظریات که پس از وی به شدت مورد توجه نوگرایان دینی و مصلحان اجتماعی قرار گرفت و همان مفاهیم را به لفظ دیگری مطرح ساختند، موید ذهن والایی است که به زبان و فرهنگ پارسی عشق میورزید و 130 سال پیش، در دنیای اسلامی،چنان گلی دماغ پرور، روئیدن گرفت. اقبال به واقع یادآور این گفته بایزید است که ��سالها بگذرد و گلی چون ما در ز مهریر جهان نروید.�� البته هیچ زمستانی با یک گل بهار نمیشود و نیاز به روئیدن گلهای تازهای در کنار آن است؛ اما اینقدر هست که بتوان شمیم اش را به جان کشید. اقبال لاهوري و ستيزه جويي با غرب اقبال که با آیین و راه و رسم زندگی اسلامی آشنا بود ، راه رسیدن به کمالات را در صفای روح و باطن می دانست مدخل: اقبال لاهوري از انديشمندان بزرگ مسلماني است که با فرهنگ مخرب غربي به مقابله برخاست. مسأله غرب ستيزي در نوشتهها و سرودههاي اقبال به فراواني مشاهده ميشود. بطوري که صرف نظر از نامهها و نوشتههاي وي، حدود دو سوم کلام منظوم اردو و فارسي او به غرب ستيزي ارتباط دارند؛ از اين رو غرب ستيزي در اقبال شناسي، موضوع بسيار گسترده و مفصلي است. بزرگترين اثر غرب ستيزي او به فارسي، مثنوي ��چه بايد کرد اي اقوام شرق�� است. اقبال، برخلاف برخي مصلحان، فقط به غرب معاصر نميتازد، بلکه غرب را حتي از عصر افلاطون و ارسطو نقد ميکند. ستيزهجويي اقبال با غرب: شرايط اجتماعي و سياسي مسلمانان در دوراني که اقبال در آن ميزيسته، حکايت از تسلط سرمايهداران غرب بر ملل مسلمان دارد. چنين شرايطي در شکلگيري انديشههاي اقبال به خصوص غربستيزي او مؤثر بوده است. با مطالعه اطلس جغرافيايي کشورهاي اسلامي، با رنج دروني اقبال به خوبي آشنا ميشويم. در آن دوران افغانستان با سربازان مهاجم انگليس مشغول مبارزه بود. الجزاير و سوريه در اشغال فرانسه، اندونزي در اشغال هلند، قسمت شمال ايران زير نفوذ روس و قسمت جنوبي آن تحت سلطه انگليس، کشور عراق اسماً تحت حکومت عثماني و رسماً در اشغال نيروي انگليسي بود. و بسياري از ديگر کشورهاي مسلمانان نيز در اشغال استعمارگران بود. اقبال يکي از علتهاي استعمار مسلمانان را، استعمارگري غربيان ميدانست، و از اين رو پيوسته با اين انديشه به مبارزه برميخاست. اقبال با سفر به اروپا از نزديک با زندگي و فرهنگ اروپايي آشنا شد. در نظر او فرهنگ غرب با جداسازي و تفکيک دو حوزه زندگي انسان يعني زندگي مادي و زندگي روحاني، از جنبه روحاني آن چشم بسته و تنها به جنبه مادي آن پرداخته و در دنياپرستي و ماديات غوطهور شده است. اقبال که با آيين و راه و رسم زندگي اسلامي آشنا بود، راه رسيدن به کمالات را در صفاي روح و باطن ميدانست. او معتقد بود که غربيان با پيشرفت تکنولوژي نه تنها به کمالات انساني نايل نيامدهاند بلکه خود و جهان خويش را از لحاظ فرهنگ، اجتماع و سياست به نابودي و هلاکت کشاندهاند. چون ستيزهجويي اقبال با غرب در سراسر منظومههاي وي با تعبيرهاي گوناگون آمده و اين منظومهها در طول ساليان دراز سروده شده ميتوان گفت که ستيزه جويي با غرب انگيزه قطعي او بوده است. اقبال بر غرب ميتازد نه بر غرب معاصر بلکه از غرب دو هزار و سيصد سال پيش تا کنون. اقبال غرب معاصر خود را پيش از غرب قديم به باد انتقاد ميگيرد و آن را مسبب ويراني جهان معاصر ميداند. براي اينکه بدانيم چرا اقبال چنين به غرب ميتازد بايد به اوضاع و احوال زمانه او مراجعه کنيم. او شاهد اشغال بسياري از کشورهاي اسلامي و جنگ جهاني اول بود. او عناصر خوب فرهنگ غرب را ميستود ولي اجزاي زشت و زيانآور آن تمدن را با لحن شديد مورد حمله قرار ميداد. وي معتقد است که بايد نظام غرب زير و زبر شود و در عين حال او به مسلمانان توصيه ميکند که علوم و فنون پيشرفته غربيان را فرا گرفته ولي آداب و سنن اجتماعي فرسوده آنان را تقديس ننمايند. البته اقبال راه کار عملي درخصوص اينکه شرق عقب مانده چگونه ميتواند با غرب بستيزد و چگونه اشترانش را از حوض خود براند ارائه نکرده است. ستيزهجويي اقبال با غرب در سراسر منظومههاي وي با تعبيرهاي گوناگون آمده و اين منظومهها در طول ساليان دراز سروده شده ميتوان گفت که ستيزه جويي با غرب انگيزه قطعي او بوده است. دکتر محمد بقايي (ماکان) (مؤلف مجموعه 24 جلدي بازشناسي افکار و آثار اقبال) در پاسخ به اين سؤال که موضع اقبال در برابر غرب چگونه است؟ آيا اقبال غرب را کاملاً رد ميکند؟ گفت: اقبال غرب را رد نميکند بلکه ميگويد من هم شرقي هستم و هم غربي مقصودش هم از اين حرف اين است که از آگاهيها و دانش هر دو جهان استفاده ميکند. ستيزي که او با غرب دارد از نوعي است که خود انديشمندان غرب هم با بخش قابل انتقاد مدنيت غرب دارند که آن را براي اخلاق انساني مضر ميدانند. و گرنه اقبال دستاوردهاي علمي غرب را ميستايد و بزرگترين آرزويش براي دنياي شرق اين است که مردم شرق از اين منظر به مرتبه غرب برسند. دکتر بقايي در پاسخ به اين سؤال که مواضع منفي اقبال نسبت به غرب بيش از مواضع مثبت اوست؟ گفت: او البته غرب را مورد انتقاد قرار ميدهد به جهت آنکه غرب در جايي قابل نقد کردن است. اقبال از آنجا که موضوعات قابل تمجيد غرب را مطرح نميسازد اين گونه به نظر ميرسد که او بيشتر غرب ستيز است. حال آنکه ديدگاههاي او متوجه زمينههاي قابل انتقاد فرهنگ و مدنيت غرب است. نفي سلطه استعمار: يکي از اصول اساسي در انديشه و افکار اقبال نفي هرگونه سلطه بر انسان به خصوص انسان مسلمان ميباشد. اقبال به عنوان يک انديشمند مسلمان که به مقام جانشيني و خليفه الهي انسان عقيده دارد، چگونه ميتواند تسلط استعماري و استبدادي گروهي بر گروه ديگر را تحمل کند. اولين تهاجم اقبال به استعمار انگليس است. او ميگويد: ��به نام يک مسلمان هر فرد وظيفه دارد بندهاي استثمار انگليس را بگسلد و به سلطه آنها خاتمه دهد.�� اقبال از طرح پيشنهادي کميسيون سلطنتي دولت انگليس در مورد تقسيم فلسطين بسيار ناراحت ميشود و در جلسه حزب مسلم ليگ بيانيهاي را که خود صادر کرده و عليه دخالت انگليس در کشورهاي اسلامي است قرائت ميکند: ��تصميمات سرمايهداري انگلستان در رابطه با کشورهاي اسلامي شرق هرگز تا اين حد بر ملا نشده بود که گزارش کميسيون سلطنتي آن را رسط کند. اين فقط يک حيله سياسي بود که فلسطين را وطن يهود بسازند. امپرياليسم انگلستان خيال داشت در اماکن مقدس مسلمانان جايي براي خود بيابد.�� ديدگاه دکتر شريعتي درباره غرب ستيزي اقبال: دکتر شريعتي در کتاب ��اقبال؛ معمار تجديد بناي تفکر اسلامي�� درباره ستيزهجويي اقبال با غرب ميگويد: اقبال رفت به اروپا و به عنوان يک فيلسوف در اروپا تجلي کرد و مکتبهاي فلسفي اروپا را شناخت و شناساند و همه اقرار کردند که يک فيلسوف قرن بيستم است اما تسليم غرب نشد، غرب را تسخير کرد، و با يک انديشه انتقادي و يک قدرت انتخاب در قرن بيستم و در تمدن غربي زيست و در برابر مولوي که شيفته او و مريد او هم هست تا جائي است که با ابعاد اصيل ديگر روح اسلامي مغاير نيست. اقبال در ميان دو پايگاه متعصب و يک چشم افراطي و تفريطي که در جامعههاي آسيايي و افريقايي که در برابر غرب موضع گرفتهاند، پايگاه سومي را اعلام ميکند. آن دو پايگاه، يکي معتقد است که به قول تقيزاده و ميرزا ملکمخانهاي ما ��از فرق سر تا ناخن پا فرهنگي شويم�� و نميتوان در برابر غرب به انتخاب دست زد... بايد آن را يکجا و دربست پذيرفت و هرچه را در ميان ما با آن مغاير است يکجا و دربست دور ريخت. برخي نيز آن سو افتادهاند و با هرگونه اخذ و اقتباس از غرب دشمني ميورزند. اين فکر ��طرح يکجا و دربست غرب�� با همه مظاهر تمدن و فرهنگش حتي در ميان جناحهائي از مردم چين، ژاپن و بخصوص خاخامهاي يهودي وجود داشته و دارد. ابتدا به تحليل وضع فکري و انتقاد از بينش و شيوه زندگي و تمدن و فرهنگ شرقي و غربي ميپردازد که: شرق حق را ديد و عالم را نديد، غرب عالم را بديد از حق رميد. و سپس اعلام ميکند که تسليم در بست به تمدن فرنگي هم ذلت و بردگي شرق است و هم از دست دادن آنچه شرق داراست و انسانيت بدان محتاج است. اقبال ميگويد: برخلاف متفکران مشکوکي که ميگويند نميتوان علم و صنعت غربي را گرفت و فرهنگ و اخلاق و روابط اجتماعي و شيوه زندگياش را کنار زد، نه تنها ميتوان چنين کرد بلکه بايد چنين کنيم .... پيام اقبال اين است که آتش خويش را در دلهايمان برافروزيم و روح ايمان و عرفان و آن عشق بزرگ انسانپرور را دوباره در جانهايمان مشتعل سازيم تا با روح هستي و معني جان و راز طبيعت و هدف نهايي وجود، آشناتر گرديم و در اوج قدرت و موفقيت و رفاه مادي و صنعتي همچون اروپا به بنبست و پوچي و سياهانديشي و پريشاني ايمان و گمراهي انديشه دچار نشويم و مذهب را در خويش نيرو دهيم تا به قدرت او بر خويش تسلط يابيم. ......... و هم علم و تکنيک پيشرفته و منطق زندگي جهان غرب را بگيريم تا بر عالم تسلط يابيم و طبيعت را مسخر خويش سازيم و به ياري اين دو بر فقر و ضعف و عوامل قاهر طبيعت چيره گرديم و با بينيازي از خواستهاي مادي خويش که بدست علم و تکنيک جديد ممکن است راه تکامل معنوي و حقيقت جوئي و پيشرفت نوع انساني را سبکبارتر و سرمايهدارتر ادامه دهيم. اقبال به عنوان يک انديشمند مسلمان که به مقام جانشيني و خليفه الهي انسان عقيده دارد، چگونه ميتواند تسلط استعماري و استبدادي گروهي بر گروه ديگر را تحمل کند. شعری از اقبال لاهوری نکته ئی میگویم از مردان حال امتان را ��لا�� جلال ��الا�� جمال لا و الا احتساب کائنات لا و الا فتح باب کائنات هر دو تقدیر جهان کاف و نون حرکت از لا زاید از الا سکون تا نه رمز لااله آید بدست بند غیر الله را نتوان شکست در جهان آغاز کار از حرف لاست این نخستین منزل مرد خداست ملتی کز سوز او یک دم تپید از گل خود خویش را باز آفرید پیش غیر الله ��لا�� گفتن حیات تازه از هنگامهٔ او کائنات از جنونش هر گریبان چاک نیست در خور این شعله هر خاشاک نیست جذبهٔ او در دل یک زنده مرد می کند صد ره نشین را ره نورد بنده را با خواجه خواهی در ستیز تخم ��لا�� در مشت خاک او بریز هر کرا این سوز باشد در جگر هولش از هول قیامت بیشتر لا مقام ضربهای پی به پی این غو رعد است نی آواز نی ضرب او هر ��بود�� را سازد ��نبود�� تا برون آئی ز گرداب وجود با تو میگویم ز ایام عرب تا بدانی پخته و خام عرب ریز ریز از ضرب او لات و منات در جهات آزاد از بند جهات هر قبای کهنه چاک از دست او قیصر و کسری هلاک از دست او گاه دشت از برق و بارانش بدرد گاه بحر از زور طوفانش بدرد عالمی در آتش او مثل خس این همه هنگامه ��لا�� بود و بس اندرین دیر کهن پیهم تپید تا جهانی تازه ئی آمد پدید بانگ حق از صبح خیزیهای اوست هر چه هست از تخم ریزیهای اوست اینکه شمع لاله روشن کرده اند از کنار جوی او آورده اند لوح دل از نقش غیر الله شست از کف خاکش دو صد هنگامه رست همچنان بینی که در دور فرنگ بندگی با خواجگی آمد به جنگ روس را قلب و جگر گردیده خون از ضمیرش حرف ��لا�� آمد برون آن نظام کهنه را برهم زد است تیز نیشی بر رگ عالم زد است کرده ام اندر مقاماتش نگه لا سلاطین ، لا کلیسا ، لا اله فکر او در تند باد ��لا�� بماند مرکب خود را سوی ��الا�� نراند آیدش روزی که از زور جنون خویش را زین تند باد آرد برون در مقام ��لا�� نیاساید حیات سوی الا می خرامد کائنات لا و الا ساز و برگ امتان نفی بی اثبات مرگ امتان در محبت پخته کی گردد خلیل تا نگردد لا سوی الا دلیل ایکه اندر حجره ها سازی سخن نعره لا پیش نمرودی بزن این که می بینی نیرزد با دو جو از جلال لا اله آگاه شو هر که اندر دست او شمشیر لاست جمله موجودات را فرمانرواست گفتگوی ذغال و الماس از حقیقت، باز بگشایم دری با تو می گویم، حدیث دیگری گفت با الماس، در معدن ، زغال ای امین جلوه های لا زوال همدمیم و، هست و بود ما، یکی است در جهان، اصل وجود ما، یکی است من بکان میرم، ز درد ناکسی تو سر تاج شهنشاهان رسی قدر من، از بدگلی، کمتر ز خاک از جمال تو، دل آئینه چاک روشن از تاریکی من، مجمر است پس، کمال جوهرم، خاکستر است پشت پا، هر کس مرا، بر سر زند بر متاع هستیم، اخگر زند بر سر و سامان من، باید گریست برگ و ساز هستیم، دانی که چیست؟ موجهی دودی، بهم پیوستهای مایهدار یک شرار جستهای مثل انجم، روی تو، هم خوی تو جلوهها خیزد، ز هر پهلوی تو گاه، نورِ دیدهی، قیصر شوی گاه، زیبِ دستهی، خنجر شوی گفت الماس: ای رفیق نکتهبین تیرهخاک، از پختگی، گردد نگین تا به پیرامون خود، در جنگ شد پخته از پیکار، مثل سنگ شد پیکرم، از پختگی، ذوالنور شد سینهام، از جلوهها، معمور شد خوار گشتی، از وجود خامِ خویش سوختی، از نرمی اندام خویش فارغ از خوف و غم و وسواس باش پخته، مثل سنگ شو، الماس باش میشود از وی دو عالم، مستنیر هر که باشد، سختکوش و سختگیر مشت خاکی، اصلِ سنگِ اَسود است کو سر از جیب حرم، بیرون زد است رتبهاش، از طور، بالاتر شد است بوسهگاهِ اسود و احمر شد است در صلابت، آبروی زندگی است ناتوانی ، ناکسی، ناپختگی است کتاب اسرار خودی تنقید غرب شــرق را از خــود بـَرد، تقلید غـــرب بایــد ایــن اقـــوام را، تنقـیــــد غــــرب قوت مغـــرب، نه از چــنگ و ربـــاب نی ز رقــص دخـــتــران بی حجـاب نی ز سحــرِ، سـاحـران لاله روست نی ز عریان ساق و، نی از قطع مـوست محـکمـــی او را، نـه از لادیـنی است نـی فـروغــش، از خط لاتـیـنی است قــوت افـــرنگ، از عـــلم و فـــن است از همیــن آتش، چـراغاش روشن است حکمت از قطـع و، برید جــامــه نیست مــانع عــــلم و هنــــر، عمــامــه نیست عــلم و فـن را، ای جوان شوخ و شنگ مغـــز مــیبـــاید، نــه ملبوس فرنگ فکــر چــالاکی اگر داری، بس است طبــع دراکــی اگـر داری، بس است مقبره اقبال لاهوری ماهرخ بیگلری ��� ايميل سندر گروه مارشال مدرن حلزون وحشی
| |||
|
| ||||
| | ||||
|
| ||||
| | ||||
| | ||||
| Powered By Amir Hejvani - Marshal | ||||
| All Rights Reserved By Marshal Modern Group | ||||
__._,_.___
No comments:
Post a Comment